پنجره(ذهنی)

خرید بک لینک
مامان مهربونم...ای ستاره روشن زندگیم که بودنم به لبخندت گره خورده...بدون که تا دنیا دنیاس،عاشقتم...

...به نام تک نوازنده گیتار عشق...

باز هم دلم گرفته بود و غبار اشک روی چشمانم نشسته بود.من بودم و کوله باری از دلتنگی،یک چهار دیواری که از هر طرف محاصره ام کرده بود و یک پنجره که می توان گفت قبلا تمام دلخوشی ام بود.

هرگاه دلتنگش می شدم،می رفتم کنار پنجره می نشستم و فقط و فقط اشک می ریختم.درست مثل الان...
تا قبل از رفتنش این پنجره برای من معنای دیگری داشت.معنای امید،معنای زندگی،معنای عشق...
اما اکنون این پنجره،پنجره ایست رو به تنهایی.

چقدر دلم برای آغوش گرمش تنگ شده.برای وقتی که دستان مهربانش را در میان گیسوانم گم می کرد و وقتی که با همان دست های پر مهرش آرام آرام نوازشم می کرد.

این پنجره لعنتی مرا به یاد آن روز ها می اندازد.روزهای که تو بودی؛ تو بودی و با بودنت به بودن من هم معنی می بخشیدی.چرا که من بدون تو هیچ هیچم!

شیشه هایش بخار گرفته...پنجره اتاقم را میگویم.انگار امشب دل او هم غم دارد.
می گویند شیشه ها احساس ندارند...اما وقتی روی شیشه های بخار گرفته پنجره ام نوشتم"مادرم دوستت دارم"،شیشه هم آرام و بی صدا گریست...

فرشته مهربانم!
فردا اولین روز از بهار است اما بهار روزگار من تویی.
بیا...بیا و باز هم با همان صدای دلنشین برایم لالایی بخوان.شاید صدای تو غنچه های امید زندگی ام را بار دیگر شکوفا کند.شاید عطر وجودت بار دیگر شامه وجودم را بیدار سازد.شاید این بار قلب پنجره هم آرام بگیرد.


بوی تازگی می دهد هوا
باز هم بهار نزدیک است
خوش به حالشان
درخت هارا می گویم
هر چقدر هم دل تنگ باشند
بهار که برسد،
باز با رختی نو به تن،
پایکوبی می کنند
و من همچنان پشت پنجره دل شکسته
چشم انتظار بهار روزگار خود نشسته ام...

...فاطمه فرهادی...

پست ارسالی...

ما را در سایت پست ارسالی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 23 تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 9:22

صفحه بندی