خورشید بی غروب...(مقایسه رفتگر با خورشید)

خرید بک لینک

(از زبان دختری که پدری رفتگر دارد.)

به نام مناسب ترین واژه ها به رسم محبت،به نام خدا

صبحی دیگر با صدای خش خش جارو کردنش از خواب برخاستم.امروز هم مثل هرروز از رقیب خودش زودتر بیدار شده بود.رقابتی دوستانه بین دو خورشید؛ خورشید زمینی خانه ما و خورشید آسمان.

هر روز قبل از اینکه روشنی روز نمایان شود و روح زندگی، درون جسم بی جان و غبارآلود شهر دمیده شود، بلند می شود،سر به خیابان ها می گذارد و با آن جاروی بلندش غبار و خواب آلودگی را از خیابان ها می زداید.

پدرم جلوه دیگری از خورشید است. درخشش چهره اش روی خورشید را کم می کند. داستان عجیبی است.شباهت های پدرم با خورشید باورنکردنی است.

در این دنیا فقط یک خورشید داریم. پدر من هم در این دنیا بی همتاست.

خورشید خستگی ناپذیر است.خستگی برای پدر من هم بی معناست.

روشن کردن این دنیا کار خورشید است. بدون او چشم چشم را نمی بیند. پدر من هم سراسر نور است. او روشنی بخش خانه مان است. بدون او من در تاریکی های این دنیا گم می شوم.

خورشید گرما دارد.درست مثل پدرم. او که نباشد خانه آنچنان سرد و بی روح می شود که گرم کردن دوباره اش با هیچ آتشی امکان پذیر نیست.

خورشید برای روشنی بخشیدن از خودش مایه می گذارد. پدر من هم می سوزد تا آرامش و گرمی خاطر مارا فراهم سازد. او به خاطر ما حتی از جانش می گذرد.

خورشید بزرگ است؛ خیلی بزرگ!...پدر من هم خیلی بزرگ است.نه از لحاظ سن، نه از لحاظ هیکل! پدر من، روح بزرگی دارد که حتی با خورشید هم قابل مقایسه نیست.

اما از همه این ها که بگذریم، با وجود این همه تشابه، باز هم پدر من از خورشید بهتر است.خورشید هر روز غروب می کند. اما پدر من خورشیدی است بی غروب.گاهی چند لکه کوچک ابر کافیست تا خورشید را با آن همه عظمتش بپوشانند. اما پدر من را بزرگ ترین و سیاه ترین ابر ها هم نمی توانند پشت خود پنهان کنند.

پدرم رفتگر است...

می زداید غم را

از دل زخمی این جاده ها

زمزمه او هر روز این است:

"چتر ها را باید بست

نه فقط این چتر ها

چتر غم،چتر غرور

این همه چتر در این دنیای بی باران هست!

می دانم...

چتر زیباست اما

بی وفا، پس آفتاب چه کند؟

هیچ چتری زیبا تر از آفتاب هست؟

خورشید هم دل داغی دارد

هرچقدر می نگریم

هر کسی در این جهان هفت رنگ

دست کم،سهم گلی یا باغی دارد

البته به غیر از خورشید...

خورشید شور و نور

خورشید شادمانی و سرور

کار نیک انجام دادن بی درنگ

صلح و دوستی و صفا بعد از جنگ

تو بگو...

تنها ماندن این همه خورشید قشنگ

در پس چتر های رنگ رنگ

حیف نیست؟!

دخترم

من با این دست های پر از پینه و درد

باز هم عاشق کارم هستم

نه مهم است این شغل

من، خیلی زود چترم را بستم."

پدرم رفتگر است

من هم عاشق و دلداده او

باغ هم بی خورشید

چون بیابانی خشک و خالی بیش نیست

آری، راست می گوید او

اما من

پدرم را نه به خورشید می دهم نه به جهان

و نه حتی چیز هایی بهتر از آن

او خودش مصداق یک خورشید است

اصلا...خورشید هم از او جان می گیرد

بی وجود پدرم

نه فقط قلب خاکی این کوچه و شهر

بلکه بی او، قلب "کل جهان"می گیرد!

"فاطمه فرهادی"

پست ارسالی...

ما را در سایت پست ارسالی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 20 تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 9:22

صفحه بندی